X
تبلیغات
زولا
1388/05/03

 

                

خانومِ ایکس .... 

    

اسمِ من آقای ایکسِ . این اسم اصلیِ من نیست ولی وقتی هر کسی آدم را به یه اسم صدا می کنه ، دیگه این که اسم اصلیمون چیه زیاد اهمیت نداره . ایکس از آخر سومین حرف الفبای اینگیلیسیه .ولی خیلی کاربرد ها داره . مثلا برای همه چیز های مجهول هم به کار میره .

من معمولا تا وقتی که از آینه دورم ، مهشرم . ولی وقتی به آینه نزدیک می شم ایکس تر می شم . الان که دارم این متن رو مینویسم همه چیز ردیفه . این متن رو می نویسم و بعدش می رم می خوابم .  بعد از اینکه از خواب بیدار شدم میتونم صبحانه بخورم و خلاصه هر کاری که دلم بخواد می تونم بکنم . ولی قبلا هیچ کدوم از این کار ها رو نمی تونستم بکنم . نمی تونستم بخورم . نمی تونستم بخوابم و هیچ کار دیگه ای نمی تونستم بکنم . زنده بودم ولی زندگی وجود نداشت . درد داشتم . و همه ی اینها به یه مشکل بزرگ بر می گشت . یک مشکل که حل نمی شد . یک مشکل که همه جا همراهم بود . من نفرین شده بودم و این نفرینِ قدیمی همه جا منو همراهی می کرد و دنیای اطرافم رو تحت تاثیر قرار می داد . من می خواستم همه چیز خوب پیش بره ولی اون نفرین نمی ذاشت .

من یک پزشک بودم . ولی نفرین گاهی از من می خواست که یک خلبان باشم و بعضی وقتها من را پلیس می خواست . خواسته های نفرین مرز و محدوده نداشت . نفرین از من یک برده ساخته بود که دنیا رو خراب کنه . نفرین می خواست همه ی ایکس های دنیا رو نابود کنه . نفرین باعث می شد در هیچ شهری ماندگار نباشم و بعد از یک مدت کوتاه که در هر شهری می موندم نفرین منو مجبور می کرد که به یک شهر دیگه نقل مکان کنم . نفرین فقط وقتی تنها بودم و از انسان های دیگر فاصله داشتم ، بر من حکومت نمی کرد .

آخرین جایی که سفر کردم به یک شهر کوچک بود . نفرین از من خواست به یک شهر کوچک بروم و به محض ورودم به شهر ،  آزاد شد . نفرین در شهر بود و جان تمام ساکنین شهر در خطر بود ولی هیچ کاری از دست من ساخته نبود . من به بیمارستان شهر رفتم و  به عنوان پزشکِ بخش اورژانس در آنجا مشغول به کار شدم . باید منتظر می ماندم تا می دیدم ، نفرین چه برنامه ای برای اون شهر داره . ممکن بود هیچ کس را در این شهر زنده نگذارد و یا ممکن بود بدون هیچ آسیبِ مادی شهر را به همراهِ من ترک کند که در این موارد ، شهر به تیمارستانی بزرگ تبدیل می شد .

هفته ی اول همه چیز به خیر گذشت و همه ی بیمارستان من را به عنوانِ پزشکی مجرب قبول کردند . در شروع هفته دوم بود که یک مرد پنجاه سا له را به اورژانس آوردند . مرد به علت مصرف زیاد از حدِ مشروب اصلا حال خوشی نداشت . تنها چیزی که در این مورد ،  جا لب به نظر می رسید این بود که مرد سابقه دار بود  و این چندمین بار بود که خودش را اسیر این مخمصه ی بزرگ می کرد . در پرونده ی مرد نوشته شده بود که او یک استاد ریاضی است .

بالای سر مرد رفتم و در اولین نگاه شروع به داد و فریاد کرد . مرد فریاد می کشید :  او یک نفرین شده است و همه باید تا دیر نشده از این شهر فرار کنید . او همه چیز را می دانست و شانس آوردم که او مست بود وگرنه امکان داشت دیگران حرف های او را باور کنند . مرد بعد از اینکه دید هیچ کس به حرف هایش توجهی نمی کند ،  بعد از چند ساعت سر و صدا ،  آرام شد . در یک زمان مناسب ، که هیچ کس اون حوالی نبود به سراغش رفتم و ازش پرسیدم چیز هایی که می گه رو از کجا می دونه .

خندید و گفت : قبلا یک نفرین شده بوده ولی حالا رهایی پیدا کرده .

کلماتی که به کار می برد را نمی توانستم باور کنم . امکان رهایی وجود داشت . خوشحالی به قلبم فشار می آورد . از او پرسیدم که چگونه می توانم آزاد شوم . لبخندی زد و گفت : این نفرین دقیقا از زمانی درونِ من متولد شده که اولین معادله ی بی پاسخ در ذهنم به وجود آمده است . او گفت که باید اولین مجهولِ ذهنم از بین برود .  

از او خواستم که کمکم کند . او گفت که همه ی چیز های دنیا توسط اعداد ، حروف و رنگها ساخته می شوند و باید از آنها کمک بگیرم .

هر چقدر التماس کردم او دیگر هیچ چیز نگفت . یک استاد ریاضی بدون شک می توانست از اعداد کمک بگیرد ولی این کار برای من خیلی سخت بود . از معادلات هم اصلا سر در نمی آوردم . همه معادلات از دوران دبیرستان تا به امروز ، در ذهنم بی پاسخ مانده بود . چگونه باید اولین معادله ی بی پاسخ را می یافتم ؟

به اتاقم رفتم و به همه ی حرف های اون استاد ریاضی فکر کردم . اعداد باید به من هم کمک می کردند تا از این نفرین رهایی یابم . باید من هم یک استاد ریاضی می شدم . پس به سراغ نفرین رفتم و از نفرین خواستم که بهترین استاد ریاضی با شم . چون این تغیرات دقیقا همان چیزی بود که نفرین می خواست با من مخالفت نکرد و در یک چشم به هم زدن ، یک استاد ریاضی شدم . همه ی معادلات حل نشده ی دنیا را در عرض چندین ساعت بررسی کردم و پی بردم که هیچ کدام از این مجهولات ، هیچ تشابهی به گمشده ی من ندارند . گمشده ی من درون اعداد نبود . گمشده ی من فراتر از اعداد بود . معادله ی من ربطی به ریاضی نداشت . پس از نفرین خواستم که مرا تبدیل به یک استاد ادبیات کند . شاید می توانستم بزرگترین مجهول زندگی ام را در حروف بیا بم .

همه ی حروف ، در تمامیِ زبان ها را بررسی کردم . همه ی فرهنگ لغاتِ همه ی زبان ها را خواندم . هیچ لغتی نمی توانست گمشده ی من را بیان کند . مجهولِ زندگی ام در لغات نیز جای نمی گرفت . آخرین امیدم رنگ ها بودند ، پس به کمک نفرین ، یک نقاش ماهر شدم . ولی حتی گمشده ی من در هیچ تابلوی نقاشی نیز جا نمی گرفت . انگار هرچه بیشتر در حروف ، اعداد و رنگها غرق می شدم ، بیشتر از مجهولِ زندگی ام دور می شدم . گمشده ی من خیلی با ارزش تر از این بود که در اعداد ، حروف و رنگها جای بگیرد .

گمشده ی من مظهر ِ بهترین رنگ ، بهترین کلمات و بهترین عدد بود . گمشده من بهترین بخش هر روزِ زندگی ام  بود .

من این مجهول را می شناختم . من در تمام این مدت فقط از رسیدن به گمشده ام نا امید بودم .

حل مساله را یافتم و بلا فاصله به سراغ اون استاد ریاضی دویدم و به او گفتم که گمشده ام را شناختم و می خوا هم به سراغش بروم و آن را بیابم . استاد ریاضی لبخندی زد . بهش گفتم : تو منو گمراه کردی ، حروف ، اعداد و رنگها فقط بین من و گمشده ام فاصله می انداخت .

همون طور که می خندید گفت : خودت باید پی می بردی که گمشده ات در جهان مادی جایی ندارد .

او راست می گفت . تمام چیز هایی که وقتی ازشون دوریم ، تبدیل به نفرین شده می شیم ، آسمونی هستند . گمشده ی من نیز آسمانی بود .

از اون استاد ریاضی پرسیدم : گمشده ی زندگی  تو چی بود ؟

تو چشمام نگاه کرد و گفت : همیشه غرق در اعداد و معادلات بودم . همیشه آرزوی آرامش داشتم ولی حتی آرامش را هم در اعداد و معادلات جستجو می کردم . تا اینکه یک روز با یک شیشه مشروب از همه ی اعداد ، معادلات و قوانین دنیا فاصله گرفتم و همان روز بود که نفرین درونم مرد .

از من پرسید گمشده ی من چیست . لبخندی زدم و گفتم : همیشه عشق در وجودم بدون استفاده مانده بود . من کسی که لیاقت این عشق را دارد را با همه ی مشخصاتش همیشه در ذهنم تصور کرده ام ولی تا بحال هیچ گاه جرات نیافتم به دنبالش بگردم و او را بیابم . نیمه ی گمشده ی من یک جایی در این دنیا انتظار مرا می کشد . من او را پیدا خواهم کرد .

استادِ ریاضی خندید . هیچ کدام از ما نمی توانست مجهول دیگری را بفهمد ولی بدون داشتن این قسمت هر دو نفر ما نفرین شده بودیم و فقط گمشده ی هر کس او را نجات می دهد .

بعد از آن روز ، خیلی زود گمشده ام را یافتم . خانومه ایکس با همان چشمانی که از قبل تصورش کرده بودم در اولین نگاه نفرین را نابود کرد و مرا عاشق کرد و حالا تنها مشکل باقی مانده این است که من فراموش کردم قبل از اینکه نفرین از بین برود از او بخواهم مرا تبدیل به یک دکتر کند و حالا که نفرین از بین رفت  ، برای همیشه ، باید یک نقاش بمانم . نقاشی که هر روز چشمان همسرش را نقاشی خواهد کرد .