X
تبلیغات
زولا
1388/07/03

  

                

عروس سرفه هات ...

            

صدای اتومبیل ها آزارم می دهد . صدای سرفه هایت توی گوشم مانده است . کودکمان را نیاورده ام و چشمانت در تعقیبم نیست . ماه همه جا بالای سرم است و تاریکی را از من دریغ می کند . در این خیابونهای بالا ، غریبی می کنم . اینجا هیچ کس کفش هایش پاره نیست . آواز می خوانم : ماه خواهر من است . خواهر خوب من .

گم شده ام در هیاهوی شهر . طاقت ندارم این همه پله را بالا و پایین بروم که مطمئن باشم به آنسوی خیابون می رسم . صدای ترمز ماشینهاست که مانند شیهه ی اسب می ماند . اینجا مردم هیچ کدام استفاده های کیف و کلاه را نمی دانند .

باران نمی بارد که اینها خیس نشوند .

از کنار یک قنادی رد شدم . جایت خالی است ، که کیفت را رها کنی و دوان دوان وارد قنادی شوی و چند تیکه شیرینی دسری برایم بخری و راضیم کنی . با پولی که می توانی برای خودت حداقل پنج نخ از سیگار مورد علاقه ات بگیری .

سرد ترین های این شهر در این خیابون پیدا می شود . دیوار ها بلند است و زمان معنی می دهد .

یک دست فروش پیر در آن سوی خیابان ، در این سردی شب ،‌ لیف می فروشد . دلم به حالش می سوزد و دوباره به آنسوی خیابان می روم و دوباره ماشین ها شیهه می کشند . این صدا تکراریست . زیپ کیفم را می کشم تا حداقل برای کمک هم که شده ، از پیرمرد یک لیف بخرم اما پولی در کیف نیست . امشب پول خوبی به جیب می زنم و شاید در مسیر برگشت از این پیر مرد لیف خریدم .

امشب پول خوبی به جیب می زنم و امیدوارم ، تو از فردا به دنبال کار بروی و آخرین بار باشد که مجبور می شوم .

فریاد می زنم : این بار ، بار آخر است .

چقدر خسته ام . به چند روز خواب نیاز دارم . در کنار تو بخوابم و تو تا صبح سرفه نکنی . امشب که نمی شود . هیچ وقت نمی شود ، همیشه سرفه می کنی .

الان سالهاست که درست نخوابیده ام . از وقتی زنت شدم . من سرمایی ام و تو گرمایی . سرفه هم می کنی . بعضی شب ها هم تو خواب بهم لگد می زنی . شاید امشب توانستم چند ساعتی را در خانه ی آن مرد ، بر روی تختخوابش بخوابم . اما نه . خودش می گفت روسپی ها مثل کارمند هستند . با این طرز فکر حتما به کارمندش اجازه نمی دهد که در ساعت کار بخوابد .

زیپ کیفم باز است . آینه ای را از آن بیرون می آورم و خودم را در آن میـبیـنم . خوبم . تازه آن مرد قیافه ی من را دوست دارد ، که این دفعه ی چندم است که از من می خواهد به خانه اش بروم . دندان هایم زرد است ولی دیگر هیچ مشکلی ندارم .

پلاک خانه اش را به یاد ندارم . حتی تا به حال به رنگ درب خانه اش دقت نکرده ام ولی اشکالی ندارد . وارد کوچه که شوم او را می بینم که به پشت پنجره آمده و انتظارم را می کشد . همیشه از همین طریق خانه اش را پیدا می کنم . او هم مثل ما زندگی خوبی ندارد . امیدوارم دیگر هیچ گاه او را نبینم .

کوچه در آنسوی خیابان است . این بار که می خواهم از خیابان بگذرم صدای ترمز یکی از ماشینها با من در می آمیزد . انگار که من مانند یک اسب شیهه می کشم . یک اسب نجیب .

دیگر صدای هیچ ماشینی توی سرم نیست . پوست صورتم خنکی آسفالت را حس می کند .

این بار ، بار آخر است .

اگر چشمانم باز نشود ، تا ابد خواهم خوابید .