X
تبلیغات
زولا
1388/07/11

 

              

قاتلی آرام ...

           

رو ماسه های ساحل نشسته بود و همان طور که چشم از دریا بر نمی داشت ، دستش رو در جیبش کرد و یک نخ سیگارِ دیگر از جیبش در آورد و آن را روشن کرد و یک کام عمیق از آن گرفت .

فقط دریا مثل او آرام بود . آرامشِ ابدی که هیچ طوفانی آن را به هم نمی زد .

قطره اشکی از چشمش لغزید و گونه اش را خیس کرد و راه را برای گریه کردن او هموار کرد و همان طور که گریه می کرد بالاخره جرات گرفت و لب به گفتن گشود : تو که خودت می دونی ، اون روزها فکر می کردم ، عاشق شدم . داغ بودم و دیوونه . همه ی اطراف فریبم می داد و همون چیزی که ، تو اسمش رو مجموعه اشتباهاتم گذاشتی ، همه ی دنیای من شده بود . شبام روز شده بودند و به دنبال آرزو های محال قدم به قدم ، گمراه تر می شدم . تو با تمام وجودت تو قلبم بودی ولی نمی دونستم چی هستی . تو بودی و خود نمایی می کردی اما من با شیطان رقصیدم و پا به پای شیطان از خود بی خود تر شدم . این اواخر خودم نبودم . محمدی که می رقصید ، من نبودم . وقتی کبریت را کشیدم در بوی کبریت پراکنده بودی ، صدای فریادِ  نه گفتنت در صدای سوختن کبریت بود  و فقط یک نگاه به کبریت کافی بود که جلوی این دیوانه را بگیرد اما من نه بوییدم ، نه شنیدم ، نه دیدم و فقط سوزاندم . من همانی هستم که همه چیز را سوزانده . می دونستم اینجا می تونیم حرف بزنیم . امروز اومدم که اینقدر اینجا بشینم که فقط یه اشاره از تو منو از شرِ این تردید نجات بده . خدای من ، تو منو خواهی بخشید ؟

آرامشِ عجیبی در فضا پراکنده شد و فقط صدای امواج شنیده می شد . دریا مثل او قاتلی آرام بود . او مو به مو ، نخ به نخ و باغ به باغ  می سوزاند و دریا در آغوشِ خودش تن به تن غرق می کرد . شاید دریا هم روزی خودش را آتش می زد .

چشمانش رو بست . شاید منتظر یک معجزه بود .

خدایا من رو خواهی بخشید ؟

محمدی که می رقصید ، من نبودم . من نبودم .

با تمام وجودش اشک می ریخت ، با چشمانی بسته .

بعد از چند دقیقه که چشمانش رو باز کرد ، ساحلی در کار نبود . دریا و همه ی آرامشش محو شده بود .

باورش نمی شد . تو اتاقش بود و یه کبریت دوباره تو دستش بود .

دوباره چند سال جوون تر شده بود . دوباره زنده بود . دوباره نفس می کشید . باور نمی کرد . همه چیز مثل چند سال پیش بود که خودش را سوزانده بود .

خدا بهش یک فرصت دیگر داده بود .

نشست روی تخت . فکر کرد . فکر و فکر و فکر .

از صدای نفس هاش به وجد میومد . از بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش . از حس اینکه می تونست لمس کنه . اما همه چیز اونو به یاد یه نفر می انداخت که دیگه نبود . دوباره همه چیز براش زنده شده بود . همه چیز . دوباره انگار عاشق بود . دوباره و دوباره .

داغ بود و دیوونه .

بازهم کبریتی آتش زد .

فقط یک نگاه به کبریت کافی بود که جلوی این دیوانه را بگیرد . اما نه بویید ، نه شنید و نه دید .

و فقط سوزاند .

و دوباره مرد .

             

پیش در آمد : محمدی که می رقصید ...