X
تبلیغات
زولا
1388/11/11

 

 

استفراغ خونی ...

 

- تمام شخصیت های این داستان الهام گرفته از شخصیت های واقعی می باشند -

 

او که با انگشت های کشیده اش ، قبل از این همیشه پیانو زده بود ، چشمان غمگین و خسته اش را می مالید و در حالی که لبانش خشک شده بود زیر لب شعری را زمزمه می کرد . آخرین بار ده سال پیش لب های یک مرد را بوسیده بود و از آن به بعد همه ی شعرهای دنیا برایش غمگین شده بود .

در آنسوی اتاق ، یک جفت چشمان آبی زنانه ، با آرایش غلیظ به زمین خیره شده بود و در سوی دیگر مردی که بر روی بازوی دست راستش یک ببر را خالکوبی کرده بود ، ایستاده بود و پشت سر هم سیگار دود می کرد و هواکش سقف اتاق را که فقط چرخیدن را تکرار می کرد و نور اتاق را با خودش حمل می کرد ، خسته کرده بود .

صاحب چشمان آبی فقط گاهی پلک می زد و بقیه ی شش نفری که در این اتاق بودند و هیچ کدامشان هنوز نخوابیده بودند ، در حالی که صدای زمزمه های آن زن گوششان را پر کرده بود ، فقط گاهی به زن دیگری نگاه می کردند که با لباس قرمز بلند و کفش های پاشنه بلندش در اتاق قدم می زد و با اینکه همه می دانستند او چه کاره است ، هیچ کس اهمیتی نمی داد و همه ترجیح می دادند در دنیای خودشان باقی بمانند .      

بوی بدی در تمام اتاق به مشام می رسید و با یک ریتم یکنواخت سرعت هواکش سقفی هر لحظه بیشتر می شد و نوری که در فضای سالن می چرخید احساس سرگیجه ای را به وجود می آورد که همه را به جز صاحب چشمان آبی که در چیزی که می دید غرق شده بود ، دچار خطای حسی می کرد .

مرد سیگار به دست که دیگر مطمئن شده بود کسی او را نمی بیند مدام دستش را در شلوارش می کرد و خودش را می خاراند و هر چند دقیقه یک بار دستش را بو می کرد و با ورود به قلمروی این رایحه ، خودش را از دنیای تصاویر و صداهای این اتاق جدا می کرد و بدن زنی را در ذهنش ترسیم می کرد که تمام دیشب در آغوشش خواب بود و او تقریبا هر نیم ساعت یک بار بهش تجاوز کرده بود .

مادری که دخترهفده ساله اش را از دوازده سالگی به مردان هوس باز کرایه می داد ، چشمانش را بسته بود و آرزو می کرد که به خواب برود و فردا صبح همزمان با طلوع خورشید ، این کابوس را تمام شده ببیند و به خانه اش برگردد .

صاحب چشمان آبی ، از پاهای بزرگ و کثیفش که تا به حال هیچ گاه نتوانسته بود آنها را تمیز کند چشم بر نمی داشت . پاهای کثیف او تمام ملافه های تمیز و قشنگ را کثیف می کرد و همیشه از صاحب این چشمان آبی رد کثیفی به جا می گذاشت و او از آنها متنفر شده بود ، ولی خودش می دانست که چون مجبور است همیشه دوره گرد خیابان های کثیف باشد ، هرگز نمی تواند از آنها جدا شود .

اکسیژن در اتاق به تساوی تقسیم نمی شد و دختری که لاک قرمز به ناخن های دست و پاش زده بود و دستانش را که واقعا وسوسه بر انگیز شده بود در دستان دوست پسرش که در کنارش نشسته بود ، حلقه کرده بود ، ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود و چند برابر بیشتر از بقیه از اکسیژن هوا مصرف می کرد و دوست پسرش که دیگه از اینکه بخواهد نقش یک مرد احساساتی را بازی کند ، خسته شده بود ، در ذهنش هر ثانیه از زمان را آنالیز می کرد و به دنبال بهترین فرصت بود که به دختری که در کنارش بود بگوید که چقدر از دست های او بدش اومده است .

سرعت گذر زمان در این اتاق به طرز معجزه آسایی کند شده بود و به قطع اگر آلبرت انیشتین قبل از این قانون نسبیت زمان را بیان نکرده بود ، همه ی هفت نفری که تو این اتاق بودند بعد از آزاد شدن بر سر اینکه کدامشان زودتر به این قانون رسیده اند ، با هم درگیر می شدند .

زنی که شعری را زیر لب زمزمه می کرد از وز وز کردن خسته نمی شد و زن قد بلندی که کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و در اتاق قدم می زد ، هر لحظه قدم هایش بلند تر می شد . مادری که دلش برای خانه اش تنگ شده بود ، همچنان سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد و به خواب برود و بوی سیگار مردی که خالکوبی بر روی بازوی دست راستش بود همه ی فضای اتاق را پر کرده بود . صاحب چشمان آبی دلش نمی خواست حتی یک ثانیه چشم از پاهایش بردارد و بقیه را ببیند و دوست دختر ، دوست پسری که کنار هم نشسته بودند به خاطر افکاری که تو سرشون بود همچنان چند برابر بیشتر از بقیه اکسیژن مصرف می کردند و در هر لحظه در وجود همه ی اون هفت نفر به طور مشترک ، یک احساس نفرت خاص نسبت به یکدیگر ، بیشتر می شد و شاید اگر هر کدام از آنها در جایی به غیر از این اتاق به دیگری می رسید ، از شدت این نفرت خرخره اش را می درید .

طوری که انگار همه ی اون هفت نفر فراموش کرده باشند که قبل از این ، در بیرون از این اتاق چه خبر بوده است ، وسوسه ی رهایی از این اتاق مثل خوره به جون همه اونها افتاده بود و برای دیدن دوباره ی نور خورشید لحظه شماری می کردند و انگار نه انگار که وقتی اون بیرون بودند تا خرخره اسیر چه کسافتی بودند . تا اینکه بالاخره صدای زمزمه ی زنی که زیرلب شعری را زمزمه می کرد ، قطع شد . دختری که به ناخن هاش لاک قرمز زده بود نفس عمیقی کشید و سرش رو بر روی شونه ی دوست پسرش گذاشت و دوست پسرش به دست های وسوسه برانگیز دختر خیره شد . زنی که لباس قرمز پوشیده بود و تمام این مدت به اطراف اتاق قدم می زد ، نگاهی به اطراف انداخت و بالاخره با یک جمله سکوت مرگ آوری را که همه ی اتاق رو فرا گرفته بود ، در هم شکست و گفت : پلیس می گفت شواهد نشون می داد که همه ی ما هفت نفر در قتل اون شریک بودیم .

صاحب چشمان آبی بعد از این همه مدت بالاخره سرش را بالا گرفت و به بقیه ی پنج نفر که هنوز ساکت بودند نگاهی کرد و گفت : چطور امکان داره هفت نفر که تا به حال همدیگر را ندیده اند ، در قتل یک نفر شریک باشند ؟

مردی که خالکوبی روی دستش داشت ، سیگارش را بر روی زمین انداخت و با عصبانیت گفت : همه ی پلیس ها واقعا احمقند .

و در ادامه ی حرف اون مرد ، دوست پسر دختری که لاک قرمز رو ناخن هاش داشت ، گفت : لعنت به کسی که باعث شد ما الان اینجا باشیم .

همین چند جمله کافی بود که سکوت سنگین اتاق در هم بشکند و مادری هم که از حالا در این فکر بود که به محض آزاد شدن ، می تواند این بار دخترش را به صاحب فروشگاه لباس فروشی محل کرایه دهد و در عوض چندین دست لباس برای دخترش بگیرد ، دست از سکوت بکشد و بگوید : پیشنهاد می کنم بیایید تا صبح این موضوع رو خودمان بین همدیگر حل کنیم و همه چیز رو تموم کنیم .

در حالی که همه به هم نگاه می کردند ، مردی که خالکوبی بر روی دستش داشت ، در حالی که یک نخ سیگار دیگر را روشن می کرد ، در جواب گفت : پیشنهاد واقعا احمقانه ای بود . قاتل حاضر نمی شود به خاطر شش نفر مظنون دیگه که خوابشون دیر شده به قتلی که انجام داده اعتراف کند .

صاحب چشمان آبی در حالی که دوباره به پاهایش نگاه می کرد ، گفت : دیر یا زود قاتل واقعی مشخص می شود و شش نفر دیگه به خونه هاشون میرند .

و دختری که به ناخن هاش لاک قرمز زده بود از دوست پسرش کمی فاصله گرفت و گفت : من فکر می کنم با حرف زدن ، حتی اگه قاتل واقعی خودش هم به قتل اون اعتراف نکند ، بقیه ی شش نفر دیگر می توانند بفهمند که قاتل است .

زنی که لباس قرمز بلند پوشیده بود و کفش های پاشنه بلند داشت ، به مردی که بر روی دستش خالکوبی داشت ، اشاره کرد و گفت : پس شروع کنید و تک به تک بگویید چطوری به این پرونده مربوط میشید .

مردی که بر روی دستش خالکوبی داشت ، لبخند زد و گفت : حالا که من باید شروع کنم ، یه سوال دارم .

و وقتی دید توجه همه جلب شده است ، در حالی که نیشخند به روی لب داشت ، ادامه داد : هیچ کی می دونه که مقتول کی بوده ؟ اصلا مرد بوده یا زن ؟ خوشگل بوده یا زشت ؟ مثل بعضی از ماها مایه دار بوده و یا مثل بعضی هامون خیلی وضعش داغون بوده است ؟ ...

در همین لحظه دوست پسردختری که به ناخن هاش لاک قرمز زده بود حرف مردی رو که به روی دستش خالکوبی داشت رو قطع کرد و گفت : واقعا مسخرست . حتی بعضی از ما مقتول رو نمی شناسند .

زنی که کفش های پاشنه بلند داشت و لباس قرمز پوشیده بود ، سرش رو تکان داد و گفت : لازم نیست همه ی ما مقتول رو بشناسیم ، چون فقط یک نفر اون رو کشته است .

صاحب چشمان آبی همون طور که به زمین نگاه می کرد ، گفت : مطمئنم پلیس ها اشتباه می کنند که فکر می کنند هممون تو این قتل شریکیم . آخه من چطوری می تونم در قتل یک نفر شریک باشم ؟

دختری که به ناخن هاش لاک قرمز زده بود ، دست دوست پسرش رو محکم تر گرفت و گفت : مگر ما می تونیم قاتل باشیم ؟  تصمیم گرفته بودیم تا آخر امسال بچه دار بشیم .

مردی که خالکوبی بر روی دستش بود ، با خنده جواب داد : مگر تو زندان نمی تونید بچه به دنیا بیارید ؟

دوست پسر دختری که لاک قرمز به ناخن هاش زده بود ، با نفرت به مردی که خالکوبی بر روی دست راستش داشت ، نگاه کرد و چند دقیقه ای سکوت همه ی اتاق رو فراگرفت .

مادری که پنج سال بود دخترش را کرایه می داد ، نگاهی گذرا به دو مرد انداخت و گفت : مثل اینکه شما نمی خواهید به خونه برگردید ؟

زنی که کفش پاشنه بلند داشت و لباس قرمز پوشیده بود ، به سمت مردی رفت که بر روی دست راستش خالکوبی داشت و گفت : داری یه سیگار هم به من بدی ؟

مردی که بر روی دست راستش خالکوبی داشت ، در حالی که دود سیگارش را از بین لب هایش بیرون می داد ، دوباره نیشخندی زد و گفت : من به هیچ کس سیگار نمی دهم ، مگر اینکه مشخص شود قاتل کدومتون است تا بتونیم از این خراب شده فرار کنیم .

دختری که لاک قرمز به ناخن هاش زده بود ، گفت : فکر نمی کنم بتونیم از این مخمصه رهایی پیدا کنیم .

و دوباره سکوت تمام اتاق رو فرا گرفت و زنی که قبل از این شعری رو زیر لب زمزمه می کرد ، دوباره شروع به خواندن شعر دیگری کرد .

در همین لحظه توجه همه به این زن که تا بحال حتی یک کلمه حرف نزده بود ، جلب شد و مردی که بر روی دست راستش خالکوبی داشت با فریاد گفت : نکنه قاتل تویی که هیچ چی نمیگی ؟

زن که حالا دوباره سکوت کرده بود ، لبخند زد و جوابی نداد .

دختری که بر روی ناخن هاش لاک قرمز زده بود ، نگاهی به زن انداخت و گفت : باید یه حرفی بزنید .

و زن که قبل از این فقط شعر می خواند ، در حالی که از چهره اش معلوم بود که واقعا دلش نمی خواست سکوتش را بشکند ، بالاخره رو به بقیه کرد و گفت : تنها گناه من تو زندگی ، بوسیدن لب های مردی بود که بعد ها مجبور شدم تنهاش بذارم و فکر نمی کنم این موضوع به پرونده ی این قتل مربوط باشد .

صاحب چشمان آبی ، رو پاهای کثیفش ایستاد و گفت : من تو تمام یک سال گذشته حتی یک لحظه به پاهام نگاه نکرده بودم . شاید واقعا این یک خواب باشه .

و در حالی که توجه همه به پاهای اون زن جلب شده بود ، مادری که دخترش را کرایه می داد ، رو به همه کرد و گفت : من هم تا به حال دخترهفده ساله ام را هیچ جا تنها نذاشته بودم .

مردی که بر روی دست راستش خالکوبی داشت ، با عصبانیت گفت : من نمی دونم مردی که اون زن لب هاشو بوسیده ، به پاهای کثیف این زن و دختر هفده ساله ی اون یکی چه ربطی به هم دارند .

سکوت همه ی اتاق رو در برگرفت و زنی که آخرین بار ده سال پیش لب های عشقش را بوسیده بود ، اشک هاشو پاک کرد و دوباره شروع به زمزمه کردن یک شعر قدیمی کرد و با خودش فکر می کرد که می تواند قتل اون دختر را خودش به گردن بگیرد ، تا لااقل همه چیز زود تر تمام شود . مگر نه اینکه این وحشیانه ترین قتلی بود که تا بحال اتفاق افتاده بود ، پس اگر همه قبول می کردند که قاتل اوست ، او را در حضور همه ی مردم شهر با گلوله تیرباران می کردند و این دقیقا همان چیزی بود که خودش می خواست .

زنی که به ناخن هاش لاک زده بود ، در جواب مردی که بر روی دست راستش خالکوبی داشت ، گفت : من فکر می کنم به قتل مربوط باشند .

صاحب چشمان آبی با خودش فکر می کرد که جسد دختربیچاره ای که به قتل رسیده بود ، به قطع اگر در رودخانه پیدا نشده بود می توانست حداقل یک امشب را با پول های مقتول در یک هتل خوب بخوابد .

دوست پسر دختری که بر روی ناخن هاش لاک قرمز زده بود تصمیمش را گرفته بود که به محض خروج از این اتاق به دوست دخترش بگوید که دیگر نمی خواهد او را ببیند و زنی که لباس قرمز بلند پوشیده بود ، با اینکه می دانست دخترک بیچاره که به قتل رسیده ، الان در سردخانه است ، به بدن تراشیده و قشنگ دخترک و اینکه اگر این اتفاقات نیافتاده بود چه پولی می توانست از آن در بیاورد ، فکر می کرد و مردی که بر روی دستش خالکوبی داشت ، دیگر از اینکه با یک بازیگر فیلم های س . ک . س . ی همراه با پنج نفر دیگر در یک اتاق حضور داشته باشد ، طاقتش تمام شده بود .

مادری که پنج سال بود دخترش را کرایه می داد کم کم این ترس در دلش افتاده بود که وقتی به خانه بر می گردد ، دخترکش در خانه نباشد و دختر هفده ساله ای که چند شب پیش به فجیع ترین شکل ممکن به قتل رسیده بود در تاریکی سردخانه به این می اندیشید که اگر بعد از اینکه مادرش اون رو با استفاده از اینترنت حتی بدون دیدن هیکل بزرگ مشتری اش ، به مردی که خالکوبی بر روی دست راستش داشت ، کرایه داد و اون مرد در تمام طول شب ، حداقل ده بار بهش تجاوز کرده بود ، از خانه فرار نمی کرد ، اسیر زنی که پاهای کثیف و چشمان آبی داشت و پول هایش را دزدید ، نمی شد و مجبور نمی شد به خاطر چند دلار دیگر در دام دختری بیافتد که لاک قرمز به ناخن هاش زده بود و خودش بچه دار نمی شد و از او می خواست که همبستر دوست پسرش شود و برایشان یک بچه به دنیا بیاورد و بعد اینکه از آنها هم فرار کرده بود ، در دام بازیگر معرف فیلم های س . ک .  س . ی  که یک لباس قرمز بلند پوشیده بود و ایده ی جدیدی در ذهنش داشت که تنها با استفاده از دخترک امکان پذیر بود ، اسیر نمی شد و در نهایت به دست مرد قاتلی که چون عشقش ده سال پیش لب هایش را بوسیده بود و برای همیشه تنهاش گذاشته بود ، از زنها متنفر شده بود ، نمی افتاد و مرد او را به خاطر نفرتش نسبت به زن ها تیکه تیکه نمی کرد .

 

پ.ن : زندگی یعنی خفه شو محمد .