X
تبلیغات
رایتل
1388/12/28

 

 

این همان داستان قدیمی است ، در همان روز ...

و شاید آخرین باری باشد که برایت می نویسم . انگار نه انگار که اولین بار است .

.......

 

من محمد ام . همان دیوانه ... که این بار لبخندی در نگاهش نیست و در همه ی آسمان ها یک ستاره هم ندارد . هنوز هم این دیوانه ، فاحشه را می پرستد و هنوز هم اگر دوباره دستانت را بگیرم و جای دندان های برادرت روی دستانت باشد ، تا برادرت را کتک نزنم آروم نمی شوم .

هنوز هم قسم می خورم که اون روز فقط مسیرمون یکی شده بود و تو خیال می کردی که من دنبالت افتادم .

هنوز هم می گویم ای کاش اینقدر خیالاتی نبودم که اسیر خیالاتت بشم .

ای کاش همان محمدی می ماندم ، که همیشه یا تنها بودم و یا همزمان با دو نفر بودم و نمی دانستم واقعا بیشتر عاشق کدامشان هستم .

کاش قبل از آن روز ، می دونستم که اون صدایی که همیشه برای مسخره کردنم از همه بلند تر بود ، صدای تنها کسی بود که واقعا عاشقم شده بود .

ای کاش همه ی زنها می دونستند که حدودا نصف زیباییشون رو مدیون ما مرد ها هستند .

کی فکر می کرد سرنوشتمون به هم گره بخوره ؟

کی باورش می شد که من تنها خلاف زندگیت بشم ؟

شاید زندگی تو پر از اتفاقات بزرگ و کوچک بود ، اما باید اعتراف کنم که تو تنها اتفاق زندگی من بودی .

اعتراف می کنم که عشق برای من که فقط داستان بود و امیدوارم حداقل تو بعد از من عشق رو تجربه کنی .

اعتراف می کنم که حق با تو بود

ای کاش لااقل از تو بد دهن بودن را یاد گرفته بودم که می تونستم با زبان خودت باهات حرف بزنم .

افسوس که

تو هرگز نفهمیدی که من چقدر خجالتی بودم .

تو که خودت می دونی همه ی سیگار هامو چس دود می کردم

تو که می دونی اون روزها اصلا بلد نبودم سیگار بکشم

تو که می دونی دروغ بزرگی بود ، تو که می دونی آرومم نمی کرد

تو که خودت می دونی ، فقط تو می تونستی آرومم کنی .

تا به یاد دارم ، همیشه همان شعر قدیمی را با هم زیر لب زمزمه می کردیم

اما واقعا کدوممون اول سروده بودیمش ؟

...

مگه قرار نذاشته بودیم ، تو گوشت داد نزنم ؟

مگه قرار نبود تو هیچ کدام از قصه هایم از تو ننویسم ؟

فکر می کردم اگر بدانی چه داستان هایی برایت نوشتم دیگر هرگز مرا نخواهی بخشید .

تمام قصه هام بی حاصل بود ؟

اینقدر به اطراف سرک نکش . این بار نمی توانی به دنبال کسی به جز من باشی . چون هیچ کس به جز من این را نخواهد نوشت . چون داستان ماست و وصیت می کنم به دستت برسونند .

چون با همه ی روزهایی که گذشت

هنوز هم می گویم

متفاوتی ...

و به حتم اگر می توانستم پیانو بزنم

تا بحال چند بار نواخته بودمت .

هنوز هم نمی گذارم بفهمی زیر پوست این حماقت چه می گذرد

هنوز هم این محمد تاریخ مصرف ندارد

و تنها چیزی که باعث می شود من بی تو باشم ، باز هم همان دروغ است

هنوز هم نمی دانی ، وقتی خواب بودی لباتو بوسیدم

و من به فکر همینگونه مردنم .

حتی اگر هیچ وقت نیایی که می دانم همینطور می شود ، دیگر دستانم هرگز از تو خالی نمی شود

و من به فکر همینگونه مردنم .

 

پ.ن : هیچ کدام از نوشته های این محمد ، مخاطب خاص ندارد .