X
تبلیغات
رایتل
1389/11/21

 

 

سوت ...  

  

هر چقدر هم زمان بگذرد این قضیه عوض نمی شود . همیشه دوستش داشتم و الان هم دوستش دارم . مثل بقیه ی آدم ها نبود . یه دیوونگی خاص تو وجودش داشت که عاشقش بودم . یه زمانی از صبح تا شب زیر پنجرمون سوت می زد و هر وقت من از زیر پنجرشون رد می شدم رو سرم آب می ریخت . دوستام می گفتند که شک ندارند که این پسره دیوونست . من هم شک نداشتم . یه بار بهش گفتم دستش رو جلوم بگیره تا براش فال بگیرم . اونم دستشو جلوم دراز کرد و تو چشمام خیره شد . نمی دونم باورش شده بود که من می تونم کف بینی کنم یا برای اینکه دل منو نشکنه هیچ حرفی نمی زد . کف دستش خیلی کم خط داشت . همون طور که تو چشماش نگاه می کردم گفتم که دستش می گوید که خوشبخت می شود . اون هم خندید و گفت که به دستانش شک ندارد . من هم به دستانش شک نداشتم . حتی وقتی دیدم اون روز دست های اون دختره رو اونطوری گرفته بود به دستانش شک نکردم . دلهره ی عجیبی وجودم را پر کرده بود . دختره رو می شناختم . اونم تو محلمون بود . مثل اون دیوونه بود ولی نوع دیوونگیش فرق داشت . همیشه دعا می کردم که از زندگی اش بیرون برود .

مادرش که مرد ، در خونشون رو چهار طاق باز کرده بودند و از تو خونه صدای گریه ی کلی زن و مرد می آمد . اولین بار بود که جرات کردم وارد خونشون بشم . فکر می کردم به دنیای دیگری متعلق باشد . دوست داشتم ببینم فرش هایشان چه شکلی است . حوض خانه یشان را می خواستم ببینم و راستش را بگویم ، می خواستم اگر شد گریه اش را ببینم . ولی وقتی ناگهان روبرویم ظاهر شد ترس عجیبی در دلم نشست . به سمتم که می آمد بدو بدو از خونشون بیرون اومدم و وقتی تابوت مادرش را از خانه بیرون می آوردند و زیر تابوت را گرفته بود و لا اله الا الله می گفت ، از دور نگاهش می کردم . دلم می خواست زیر تابوت مادرش را بگیرم و با بقیه ی مردم هم صدا بشم . دلم می خواست محکم و مردانه شانه هایش را فشار بدم و بگویم مرد باشد .

روز تلخی بود . تا شب هر صدایی از کوچه می آمد سراسیمه به سراغ پنجره می رفتم و سرک می کشیدم . قبل از آن روز هر کاری که می کردم نقاشی هایم آب و رنگ نداشت ، اما آنشب فرش خانه یشان را دقیقا با گل هایش و آفتابی که رویش نشسته بود نقاشی کردم .

بعد از آن روز کمتر سر و کله اش بیرون پیدا می شد و من هر روز عاشق تر می شدم . هم خوشحال بودم که با آن دختره مدام کوچه را بالا و پایین نمی کنند و هم ناراحت بودم که کمتر می توانم او را ببینم . تلخی های عشق هم برای خودش شیرین است و این را همان روز ها بود که فهمیدم .

هر روز بزرگ می شد و زمان به خاطر بزرگ تر شدنش برایم ارزشمند شده بود . کیفی که دست می گرفت و به دانشگاه می رفت را دوست داشتم و دلم می خواست وقتی کهنه می شود آن را به من هدیه دهد . گاهی شیطنت می کردم و جوری تنظیم می کردم که وقتی از خانه بیرون می آید ، من هم تو کوچه باشم که با هم ، هم مسیر شویم . چند بار هم شدیم و چند لبخند تحویلم داد اما اینکه آن دختر را دوست داشت از نگاهش معلوم بود و این دلم را می سوزاند . چند بار می خواستم وقتی از زیر پنجره ی ما با آن دختره رد می شود به تلافی گذشته ها چند پارچ آب روی سرشان بریزم اما حیف که خجالت می کشیدم . یعنی آدمش نبودم . آدم هیچ چیز نبودم و تقصیر آن بیچاره هم نبود .

عروسیشان را در همان خانه ی خودشان گرفتند و من از پنجره ی خونمون همه چیز را تماشا می کردم . هر آهنگی که آنشب پخش شد در ذهنم حک شد و در حیاط با هم که می رقصیدند هر بار که به هم نزدیک می شدند چشمانم را می بستم که اگر هم را بوسیدند من نبینم . بعد هم با همسرش از آن خانه ی قدیمی رفت و مطمئن شدم که دیگر هیچ وقت او را نمی بینم . راستش همیشه خودم را مقصر می دانستم و از اینکه یاد نگرفته بودم دوستت دارم را بلند فریاد بکشم از خودم بدم می آمد .

زندگی ام بعد از اون به یک زندگی معمولی تبدیل شد و به اولین خواستگاری که برایم آمد جواب مثبت دادم . شوهرم مرد خوبی بود که همیشه به عشق اجباری ما می بالید اما چشمان همبازی کودکی هایم هیچ وقت از جلوی چشمانم کنار نمی رفت . دیوانه شده بودم . همه چیز برایم نشانه شده بود و من را به یاد او و همسرش می انداخت . نمی دانم چه اتفاقی افتاد که دنبالش افتادم و پیدایش کردم و آن نامه را برایش نوشتم و ازش خواستم بیاید تا در همان محله ی قدیمی هم را ببینیم . همیشه فکر می کردم واقعا عاشق همسرش است . نمی دانم چه شد که آمد . نمی دانم چه شد که رفتم . من آدمی نبودم که به همسرم خیانت کنم .

وقتی رسیدم ، زیر پنجره ی خانه ی پدری ام ایستاده بود . خیلی پیر شده بود و موهایش جو گندمی شده بود اما همه چیز دنیا مثل همیشه یا حتی قوی تر از همیشه هنوز در چشمانش بود . برایم لبخند زد و برایش لبخند زدم و بعد از اینکه ازش پرسیدم که آیا او هم آن روز ها مرا دوست داشته است ، به اینکه هیچ راه بازگشتی به گذشته وجود ندارد فکر کردم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم از او خواستم که به خانه ی پدری ام برویم و او هم انگار که منتظر بهانه ای بود که جواب این سوال را به بعد موکول کند ، موافقت کرد .

خانه ی پدری ام مثل آن روز ها که پدرم زنده بود ، روح نداشت و همه چیز پوسیده بود و تار عنکبوت همه جا را گرفته بود . دلم خیلی برای گذشته ها تنگ شده بود . عشقم برای اولین بار در این خانه روبرویم ایستاده بود و دلم می خواست تمام حس های دنیا را همان جا با هم تجربه کنم .

گاهی برای اینکه عشقمان را به کسی ثابت کنیم فقط کافی است که لب هایش را ببوسیم . آنوقت در حقیقت این خودمان هستیم که خالی می شویم که هنوز کسی وجود دارد که می توانیم دوستش داشته باشیم . بعضی وقت ها اینقدر پر هستیم که به این سادگی ها خالی نمی شویم . گاهی نیاز به اشتباه کردن داریم و فقط اشتباهات بزرگ هستند که ما را خالی می کنند . بعضی زخم ها را فقط باید بسوزانیم . همیشه نفرت دلیل خوبی نیست . دنیا ارزش نفرت را ندارد . گاهی عشق تنها دلیل همه چیز می شود . مگر چند بار در زندگی عاشق می شویم ؟

آن روز با او در خانه ی پدری ام بهترین روز در تمام عمرم بود . هیچ گاه اینقدر عاشق نبودم . وقتی پلک می زد و با ناباوری به چشمانم نگاه می کرد ، احساس می کردم در حال سوزاندن تمام پانداهای باقیمانده ی دنیا هستم که دیگر نتوانند با تولید مثل ، نسلشان را نجات دهند . ابتدا از دست خودم ناراحت بودم که باعث می شدم یکی از قشنگ ترین مخلوقات خداوند از بین برود ولی بعد از آن ، شاید به خاطر اینکه احساس می کردم دیگر هیچ پاندایی وجود ندارد که کسی بتواند زندگی اش را به خطر بیاندازد ، به یک آرامش عمیق رسیدم .

از آن خانه که بیرون آمدم ، دست ها و تمام لباس هایم غرق در خون بود و در راه بازگشت به خانه ی خودم بی اعتنا به تمام دنیا ، یکی از شاد ترین آهنگ هایی که شب عروسی او در ذهنم حک شده بود را با خودم می خواندم و زنی که به من تنه زد را بوسیدم .    

 

 


 

بی ربط نوشت ها : 

  

1)  وهم ، حرف های زیادی داشت که شنیده نشد .

2)  شاید زیبایی دختر ها با دیوونگیشون رابطه ی معکوس داره !

3)  تو اقیانوس ، ثانیه ها سرده !

4)  شاید برای بعضی ها لذتی که در گذشت هست در انتقام نباشد ، اما انگیزه ای که در انتقام هست هیچوقت در گذشت نیست . من به انگیزه بیشتر از لذت نیاز دارم . ( بهرام )