X
تبلیغات
زولا
1389/12/04

 

   

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است ( سید مهدی مــ )

   

 

کلاغ ...  

     

در یک اتاق خواب تاریک مردی که هیچ لباسی بر تن ندارد ، در کنار پنجره ی باز اتاق ایستاده و صدای ملایم آهنگی که خواننده اش از آخرین بار و رفتن به سوی سرنوشت می گوید از اتاق به گوش می رسد . از آسمان برف می بارد و انگار تمام دنیای اطراف در حرکت است .

در مکان دیگری زن زیبایی که موها و چشم هایش مشکی است و صورت نسبتا لاغری دارد ، پشت یکی از میز های یک رستوران درست و حسابی روبروی همسرش نشسته است و به محض اینکه گارسون غذا را بر روی میز می گذارد ، عق می زند و هر چه در معده اش است را بالا می آورد . همسرش اخم می کند و رو به گارسون می گوید : « همسرم ویار دارد . آخر قرار است تا دو ماه دیگر اولین فرزندمان را به دنیا بیاورد . » و زن به تیکه های سفید سیب که صبح خورده بود در میان مایع غلیظ بر روی میز نگاه می کند .

در یک خیابان شلوغ یک مرد بی اعتنا به اتومبیل هایی که از کنارش رد می شوند ، آپارتمان های بلند ، فروشگاهها و رستورانهای زنجیره ای ، شعارهای تبلیغاتی و همسر و فرزندش که به دنبالش می دوند و اسمش را صدا می کنند ، با تمام وجودش در حال دویدن است .

پدری که به تازگی برای فرزندش یک پرنده ی کوچک خریده است ، در بالکن خانه اش مشغول سیگار کشیدن است که متوجه کلاغی می شود که اطراف قفس پرنده جولان می دهد .

در مکان دیگری ،  مادری که مشغول بستن چمدان دخترش است که می خواهد برای زندگی به شهر دیگری برود ، از دخترش که روبرویش نشسته است و به او خیره شده است ، می پرسد : سنگی که از کودکی فکر می کردی برایت خوش شانسی می آورد هم با خودت می بری ؟

عقربه های ساعت یازده و پنجاه و شش دقیقه شب را نشان می دهد و پزشک زن قد بلندی که مشغول جراحی قلب پدرش است برای لحظه ای به چشمان پرستاری که در کنارش ایستاده ، نگاه می کند و زیر ماسکی که جلوی دهانش را گرفته ، لبانش را گاز می گیرد و به کارش ادامه می دهد .

در زیر نور ماه در ایستگاه قطار همان شهر ، مرد جوانی که از شهرش متنفر شده و تمام فکرش رفتن شده ، از قطار جا مانده و در حالی که به زمین و زمان فحش می دهد به دختر زیبایی بر می خورد که تازه به این شهر آمده و هیچ کس به استقبالش نیامده است .

مردی که در خیابان می دوید ، برای لحظه ای متوقف می شود و بعد از اینکه نفسش جا می آید در حالی که واقعا نمی داند چیزی که از آن فرار می کند چقدر ترسناک است ، به زن و بچه اش که به دنبالش می دویدند می گوید : « نباید آن کلاغ به ما برسد » و دوباره مشغول دویدن می شود .

دختری که قرار است برای زندگی به شهر دیگری برود ، مادرش را می بوسد و در جوابش می گوید که دیگر به هیچ چیز به جز سرنوشت اعتقاد ندارد .

مردی که همه چیز را برای رفتن از شهرش مهیا کرده بود ، با دیدن آن دختر همه چیز را فراموش می کند و تنها یک لبخند تحویل دختر می دهد و به سمت دختر می رود .

زنی که در رستوران بالا آورده بود با سرعت از رستوران بیرون می آید و به چشمان همسرش که به دنبالش آمده است خیره می شود و می گوید : « مطمئن نیستم که این زندگی را بخواهم » و به یاد چهره ی معصوم اولین فرزندش می افتد .

پدری که در بالکن خانه اش سیگار می کشید فیلتر سیگارش را به سمت کلاغ پرت می کند و با داد و فریاد کلاغ را دور می کند و روزی را به یاد می آورد که همسرش از او خواسته بود که دیگر هیچ وقت سیگار نکشد و از خودش می پرسد که چقدر از زندگی اش انتخاب خودش بوده است ؟  دنیای اطرافش همیشه آمیزه ی غریبی از ترس و دغدغه و گناه و لذت و دلیل و دیوانگی و عشق و درد و رنج و شک بوده است که بیشتر به یک نمایشنامه ی از پیش نوشته شده شبیه است .

در تاریکی خواب مردی که در خیابان می دوید ، همسرش او را متوقف می کند و به او اطمینان می دهد که تنها در خواب است و در دنیای خواب ها هیچ خطری نمی تواند او را تهدید کند و بیرون از این خواب و در دنیای واقعی ، پزشکی که مشغول جراحی پدرش بود ، سرش را تکان می دهد و در ساعت یازده و پنجاه و نه دقیقه مرگ پدرش که در تمام کودکی اش از او نفرت داشت را اعلام می کند .

مردی که از اتاقش صدای موسیقی ملایمی به گوش می رسید و به کنار پنجره رفته بود ، برای لحظه ای محو دیدن خیابان در پایین پنجره می شود و احساس خاصی وجودش را پر می کند که ناگهان صدای زنی که بر روی تخت خوابش خوابیده ، افکارش را از هم می پاشد : هوا خیلی سرده . اون پنجره رو ببند .

مرد برای لحظه ای برمیگردد و به زن موطلایی نگاهی می اندازد و در حالی که دوباره به خیابان زیر پایش نگاه می کند ، لبخند تلخی می زند و می گوید : احساس حماقت می کنم .

زن می خندد و می گوید : « تقریبا همه ی مرد ها بعد از هم خوابگی چنین احساسی دارند » و پتو را رویش می کشد .

مرد نفس عمیقی می کشد و از لبه ی پنجره بالا می رود و همان طور که هیچ لباسی بر تن ندارد خودش را در آسمان این شب سرد رها می کند و به خنکی آسفالت که هر لحظه به آن نزدیک تر می شود ، فکر می کند .

در پایین پنجره مردی که چشمانش برق خاصی دارد ، برای آخرین بار عشقش را می بوسد و تنها چند صدم ثانیه مانده به اینکه آن مردی که از پنجره پریده بود ، به آسفالت برسد ، راس ساعت دوازده شب دنیا به آخر می رسد و در حالی که از این به بعد همه ی انسان های زمین بدون اینکه دیگر اختیار داشته باشند ، می توانند همه چیز را ببینند و حس کنند ، زمان برای یک دقیقه کاملا متوقف می شود و سپس با همان سرعتی که گذشته بود ، شروع به تکرار کردن تمام چند هزار سال گذشته از آخر به اول می کند و بیشتر از چند ساعت طول نمی کشد که تقریبا تمام انسان ها متوجه می شوند که در چرخه ی تکرار واژگون تمام آنچه تا بحال بر آنها گذشته است ، قرار گرفته اند . 

   

   

+ یادداشت کوتاهی درباره ی کلاغ ( برای محمد رضا - کلیک کنید ) 

     

بعد نوشت : گه ترین کار دنیا نوشتن برای آدم هایی است که هیچ تمایلی به خواندنش ندارند .