X
تبلیغات
رایتل

نقد کوتاهی از داستان « کلاغ »

 

 

یادداشت کوتاهی درباره ی داستان کلاغ 

 

از کودکی وقتی به ترانه ی مرا ببوس ویگن گوش می دادم غم عجیبی غیر از غمی که در آهنگ بود وجودم را پر می کرد . بیشتر از اینکه در آهنگ از آخرین بار و خداحافظی ناراحت باشم ، سرنوشت و بوسه ناراحتم می کرد و هیچ وقت دلیل درستی برایشان نداشتم . شاید از اینکه بوسه کنار خداحافظی می آمد و سرنوشت را مقصر می دانستم اینقدر از این کلمات می ترسیدم .

چند وقت پیش وقتی از همون پل هوایی گذشتم که هر بار مرا وسوسه می کند که همه چیز را تمام کنم به همان آهنگ و این داستان رسیدم .

خداوند در ذهن دنیایی ما همیشه دو جنبه داشته که یکی مهربان ترین مهربانان و خالق زیبایی ها و عشق است و دیگری مجازات گر و خشن و خالق چیز هایی که به چشم ما زشت می آیند است که در نقاشی هایم مثل کلاغ می ماند و انتخاب این اسم برای این داستان روایت کننده ی همین چهره ی شوم سرنوشت یا ... است .

داستان از آن آهنگ و حرکت که گاهی ما را خسته می کند ، شروع می شود و به روند معکوس همین حرکت که باز هم ما را خسته می کند ختم می شود . گاهی از خودم می پرسم جایگاه انسان های کند در این روند تند دقیقا کجا واقع شده است ؟

واقعی ترین عشقی که تقریبا همه ی ما باورش کرده ایم عشق یک مادر به فرزندش است که از درد و ویار برای مادر شروع می شود .

همه ی ما برای آسون تر کردن زندگیمون حرکت هایی می کنیم و گاها چیز هایی می سازیم ، فکر می کنیم ، آپارتمان های بلند ، فروشگاهها و رستورانهای زنجیره ای می سازیم ، ازدواج می کنیم و بچه دار می شویم و در نهایت در اوج تنهایی از تمام چیز هایی که دورمان را گرفته خسته می شویم و ترس وجودمان را پر می کند .

کودکمان را آموزش می دهیم و در عمل تعالیم خودمان را نقض می کنیم .

از مادرمان جدا می شویم و برای حرکت به سوی سرنوشتی که دقیقا هم آن را نخواسته ایم از اعتقادات و رویاهایمان دست می کشیم .

در شهری که از آن متنفر شده ایم ، می مانیم و به یک غریبگی مشترک با دختر یا پسری که از لحظه ی ورودش به این شهر طعم تلخ غریبگی را چشیده است تن می دهیم که شاید عشق در غربت را تجربه کنیم .

شاید ما نمی دانیم دقیقا در کجا واقع شده ایم . عشق را می خواهیم اما در زمان و مکان عاشق شدن قرار نگرفته ایم . در یک مجموعه ی متناهی به دنبال خواسته های نا متناهی هستیم . اوج خواسته هایمان را به راحتی برای خودمان تصویر می کنیم و تا آخر عمر دنبالشان می دویم . انگار خوردن سیب و گندم یا هر چیز دیگری فقط برای آدم و حوا جرم بوده است . در هوای همه ی ما بالاخره کلاغ هایی پیدا می شوند و محو دیدنشان شده ایم .

تنها میزبان کسی می شویم که اگر نباشیم یک عمر غریبگی در انتظارش خواهد بود و با او همراه می شویم و حتی تنهایی ها را با او هستیم .

برای زنده ماندن پدری که یک عمر تعالیم خودش را هم نقض کرده ، تلاش می کنیم و اگر بمیرد حتی در اوج تنفر باز هم از مرگش ناراحت می شویم .

زیر پنجره ای که یک نفر قرار است از آن بمیرد ، برای آخرین بار هم که شده عشقمان را می بوسیم و حتی اگر دنیا به آخر برسد ، دوباره اسیر لحظه هایی که قبلا خودمان آنها را انتخاب کرده بودیم ، می شویم .

دنیا اینقدر کوتاه است که ارزش هیچ چیز را ندارد . 

 

+ این یادداشت به درخواست دوست خوبم محمد رضا نوشته شده است .