X
تبلیغات
زولا
1389/05/30

 

 

این همان داستان قدیمی است ، در همان روز

داستان ما که به هیچکدام از دوستان غریبه ی از غریبه دورتر هم مربوط نمی شود 

 .....

 

من محمدم . خواب و بیدار ترین خوابی که دیده ای . گرگ و میش ترین هوایی که نفس کشیدی ، سرد و گرم ترین دستی که لمس کردی ، تلخ ترین گوجه سبزی که چشیدی ، خوش یمن ترین کلاغی که در هوایت بود ، دور ترین تف سر بالایت ، حوا ترین آدم زمین ...

بعد از آن روز همه چیزم عوض شده ، برگ برنده ام تاول زده ، زبانم تند شده ، قلمم تیز و سرم همیشه پایین است . دیگر فرقی نمی کند طرفم چه کسی باشد و دنیایم از مرد و زن بودن تفکیک شده است . بودن و نبودنت داستان تلخی شد و از آن روز هر بار که برای داستانمان قلم دست می گیرم ، وجودم پر از شک های بد می شود . شک می کنم که زیاد جدی گرفته باشم که واقعا بعضی چیز ها وجود دارند . تصویر ماه در پنجره ی اتاقم که حتی نصف چشمانت هم نور ندارد . چشمانی که اینقدر دور بودند که سال ها برای دیدنشان در تلاش بودم . تمام هشت سال دوری از جلوی چشمانم عبور می کند . بوی تند سیگاری در سرم می پیچد که اینقدر در آن محو بودی که احساسم می گفت بین زمین و هوا هستم . مسافر راهی که به آخر قصه ی تمام دیوانه ها نزدیک است ، دو هزار سال دیوانگی ات را به یادم می آورد . نقاشی هایی که هنوز برایت نکشیده بودم و آنهایی که کشیدم و تو هرگز نتوانستی برای دیدنشان خودت را اینجا به من برسانی . قلبی که با صد قسم به قلبت گره خورده بود و عق زدن هایت در تنها شبی که با هم یکی شدنمان را جشن گرفته بودیم . تنها رقصیدن و باور آغوشت در رویایی که در تمام این بیست و دو سال ، زندگی ام را جلو کشیده بود . مثل ساعتی که از تمام حرکات زمین جا مانده باشد و با هیچ جای دنیا خودش را تنظیم نکرده است . تنظیم ، که عملا از همه ی اطرافم در فرار بود . دعاهایم برای رسیدنت به آنچه از قبل برایت نوشته نشده بود و رسیدنت به هر آنچه تنظیم دنیایمان را به هم می زد . آدم های دیگری که در دنیامان بودند و وجودشان انکار تنهایی ای بود که هر ثانیه ام را می سوزاند . کودکی که چشمانش به پدرش رفته بود و من همیشه عاشق مادرش بودم . دست های زنی که همیشه می لرزید و گریه های مردی که با یک بار دیدار عاشقت شده بود . شعری که تمام ترسم بود برایش بخوانی و شاعر گم شده اش در تمام درز های دیوار های اتاق همیشه لعنتی ام و بوسه های احتمالی که بینتان رد و بدل می شد . مادرم که همیشه نگرانم بود و پدری که آخر هم پسرش مرد نشد . شهری که در آن زندگی می کردی و تمام ساکنانش و نخ به نخ سیگار هایی که می سوخت و دودش در چشمانم جا ماند . چشمانی که اینقدر برای دیدنت تلاش کرد که حالا به عینک ته استکانی هم راضی نمی شوند و آیینه ای که خیلی وقت است حواسش به من نیست . فرهادی که دیگر دوستم نداشت و فرزانه که دیگر خیلی از من دور شده بود . زیرزمینی که قرار بود لولو داشته باشد و حیاطی که همیشه مثل خر سرپا شاشیدن را در آن تکرار می کردم . سقوطی که آرزویش را داشتم و پروازی که برایم معنی می کردی و اف شانزدهی که به سلیقه ی خودمان رنگش کردیم . مرگی که زود بود و تولدی که ناخواسته اتفاق افتاد .

یادت هست گریه هایت که چرا می گفتم با هم بمانیم ؟ یادت هست ترس هایم و کارگر هایی که به ماحسادت می کردند و زمان که نمی دانست به وقت شهر کداممان باید از ما بگذرد ؟

هنوز هم می خواهی « بدترین وقت روز با زشت ترین زن دنیا » را برایت بنویسم ؟

چند سال است که با اسم های مختلف فریبم می دهی و هر دفعه می خواهم بودنت را باور کنم ، بیدارم می کنی که بروم و روی کاناپه بخوابم ؟

یک وقت ترس برت ندارد که دیوانه تر شده باشم .

تنها می خواهم انکار کنم این بار از بالا به پایین تمام کلمه هایی را که ترجمه یشان برایم سعی در معنی دار شدنشان می شود . اعداد و ارقام و نماد های الکترونیک لعنتی که مرا همیشه از نویسنده ی داستان هایت دور می کند و سرت که قرار بود به سنگ بخورد . انکار کنم افکار کندی که از تمام اتفاقات چند وقت اخیر جا مانده است و جاذبه ی خیالی ات که معلوم نیست تا کجا من را دور کند . اشک هایم که خودم هم هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم و تمام هنرم که بالاخره یک جوری به تو و پروانه ی آهنی که هدیه گرفتم مربوط می شود . اشک هایت که خودت دلیلش را می دانستی و دنیایی که ما را به هم ربط می داد . همه را انکار کنم و در سطر اول صفحه ی بعد فراموش کنم که به آخر داستان رسیده بودیم .

هرگز نفهمیدی که آنشب تمام فکرم خیس نشدنت زیر بارون بود و همیشه فقط با جرم هایی که از دیگران شنیدی محکومم کردی . اینکه میان ما فاصله باشد برای فلانی بهتر است را می دانم ، حرفی جدید بزن ، از دیوانه گفتنت متنفر شده ام . اگر هنوز کمی مهربانی در وجودت مانده زمان را فراموش کن و بگذار فکر کنم هنوز هم روی شانه ام خوابی . دیروز و امروز و فردا ندارد ، هیچ وقت نبودی و من همیشه خاطراتت را زیر و رو می کردم و در این روند تکراری فلان فلان شده که برای همیشه تو را کم دارد هر چقدر هم که ساعتم به تنظیمی که دیگران برایمان ساختند نزدیک باشد باز هم دیر به تو خواهم رسید .

تمام شد عزیز من ، فردا آخرین روز است . برای آخرین بار چشمانت را نقاشی می کنم و وارد طولانی ترین روز زندگی ام می شوم . وارد زندگی واقعی می شوم و هر وقت دیگران از من بپرسند که : چجور آدمی بود ؟ مثل حقیقت فقط می گویم که عشق من بودی . می گویم تقصیر خودم بود که بهت گفتم تو را تا رسیدن به آرزوهایت همراهی می کنم و تبرئه می شوم چون نمی دانستم آرزوهایت به کجا می رسد . قرار بود ثابت کنم که برای عاشقی آمدم که ناگهان بی دلیل به نفرت رسیدی . حرف هایت هنوز در سرم مانده است و با اینکه کیلومتر ها فاصله داریم رک بودنت هنوز هم آزارم می دهد .

به عشقم بخندی و دستانت که دهانم را گرفته تا هیچ چیز نگویم را ببوسم . آن فیلم را دوباره ببینیم و جلوی تلویزیون بازیگر پشت صحنه ی ، صحنه به صحنه ی فیلم شویم و فراموش کنیم که چقدر زود مردیم ... 

 

پ.ن : هیچ کدام از نوشته های این محمد ، مخاطب خاص ندارد .