X
تبلیغات
زولا
1390/05/11

 

      

× تعریف : 

       

در ادبیات فارسی اگر به دنبال تعریف استانداردی برای مینیمال باشیم ، هرگز به تعریف کامل و صحیحی نخواهیم رسید . هر کس تعریف خاصی دارد که اگر همه را کنار هم بگذاریم ، در آخر به این می رسیم که : مینیمال یک داستان خیلی خیلی کوتاه است که در نوشته ، به پایان نمی رسد و ذهن مخاطب باید ادامه اش دهد.

خصوصیت اصلی « مینیمال » زیبایی نوشتاری آن است و حرف زیادی است که در نهایت در چند جمله گفته می شود که منتقدان زیادی هم برای خود دارد که به آن «واقع‌گرایی سوپرمارکتی» ، «آدامس بادکنکی شیک» و «ساده‌گرایی پپسی‌کولایی» می گویند و با اینکه خودم به شخصه گاها از منتقدان مینیمال هستم ، مینیمال های تک جمله ای را واقعا دوست دارم.

        

× پانزده مینیمال محمد مزده : 

      

اسطوره  

      

دست راستش لای در پیکان چهل و هفت پدرش مانده و نمی تواند به هیچ کدام از کسانی که آمده اند تا با او عکس بگیرند ، امضا بدهد

    

    

نیلی  

     

ــ انگار من از بچگی عاشق این رنگ بودم ، اسم این رنگ چیه ؟

ــ تو کوری محمد عزیزم

  

      

مرد 

    

دلش می خواست همانجا در تقاطع آزادی و یادگار بنشیند و گریه کند . سکه ای که برای همسر سابقش و ربع سکه ای که برای همسرش خریده بود را از جیبش زده بودند

       

       

زندگی مشترک 

   

مرد یقه اش را گرفت و فریاد کشید : لعنتی ، نمی خواهی از نگاه کردن و ادا در آوردن برای زنم دست بکشی؟

لبخند زد و با آرامش جواب داد : تنها کافی است ده دقیقه ی دیگر تحمل کنی . دو ایستگاه دیگر پیاده می شوم

زن گفت : ما هم همانجا پیاده می شویم

      

       

نویسنده 

       

داستان های کوتاهش را برای فروش گذاشته بود و دعا می کرد هیچ کدام از دخترهایی که در داستان هایش بودند ، برای خرید نیایند

       

       

یک کلاغ ، سه کلاغ 

       

یک بار یک نفر به یک نفر دیگر گفت که یک نفر از یک نفر دیگر خوشش می آید

آخرش معلوم شد تمامشان به جز آخری که وجود خارجی نداشت ، دروغ گو بودند

        

        

لذت 

    

همیشه قبل از س/ ک/ س ، از همسرش می خواست که دندان مصنوعی اش را از دهانش در بیاورد

      

    

فانی 

     

پدر و مادرش هر دو مرده بودند . برای همین از بچه دار شدن می ترسید

      

      

خودتان قضاوت کنید 

       

هر روز صبح از بالکن ، زن همسایه را که در حیاط خانه اش سیگار می کشید را دید می زد .

آخرش از سرطان ریه مرد

       

          

این مینیمال اسم هم ندارد ! 

       

اینقدر با همسرش قهر بود که سه روز بود لب هایش را نبوسیده بود

       

      

آموزش و 

     

تمام مشق هایش را نوشته بود . اما باز هم خوابش نمی برد و می ترسید که خانم معلم فردا هنوز هم پریود باشد

     

    

اتحاد 

       

سه نفر بودند . دو نفرشان کاملا عاشق آن دختر شده بودند و آن یکی زیاد به دختر ها اهمیت نمی داد .

یک نفر از آن دو نفری که عاشق دختر شده بودند ، پولدار بود و دیگری قد بلند و خوش هیکل بود .

یک روز که سه نفری با هم بیرون رفته بودند ، فهمیدند که اگر می خواهند تا آخر عمرشان تنها نمانند هیچ دختری نباید آن سه نفر را با هم ببیند

       

        

حفره 

      

ــ یک نفر را می شناسم که می تواند شما را از اینجا نجات دهد

ــ خودت چی ؟

ــ من از وقتی یادم می آید همینجا بوده ام

         

         

عاشق 

      

دیوانه بود . هر روز همان ساعت درهمان خیابان منتظر می شد بلکه یک بار دیگر بتواند او را از نزدیک ببیند . نمی دانست بیشتر دختر های آدمیزاد از سگ ها می ترسند

    

        

خوشبخت 

      

وقتی در تختت نیستم ، جای دیگری گریه می کنم