X
تبلیغات
زولا
1390/04/20

 

   

تصویر یک : ساعت هشت و سی دقیقه شب 

       

مردی که دست های زیبایی دارد ، سرش را تکان می دهد و همان طور که به زنی که هیچ لباسی بر تن ندارد ، نگاه می کند ، می گوید : از محمد چه خبر ؟

زن لبخند تلخی می زند و می گوید : مثل همیشه خوب نیست .

مرد سیگاری که گوشه ی لبش است را روشن می کند و می گوید : امروز خیلی کار دارم . وقت خداحافظی است .

زن دستش را می گیرد و می گوید : اینقدر زود نه ؛ بهت نیاز دارم .

مرد دستش را از دست زن بیرون می کشد و می گوید : امروز حالم زیاد خوب نیست .

زن می گوید : تو مردی و قانون مرد ها خداحافظی های پرشتاب است .

مرد به چشمان زن نگاه می کند و می گوید : زن ها همیشه فقط به خودشان فکر می کنند ، غافل از اینکه بدانند مردی که مقابلشون نشسته ، الان یک ساعت است که می خواهد خداحافظی کند و فقط صبر کرده که خداحافظیشان پرشتاب نباشد .

زن دستش را در موهایش می برد و می گوید : مردها همیشه به ظاهر قضیه نگاه می کنند . غافل از اینکه شاید زن مقابلشان ، شوهرش را در خانه تنها گذاشته باشد و هزار دروغ سر هم کرده باشد که به خانه ی مردی که یک زمانی هم رو دوست داشتند بیاید و کمی حرف بزنند .

مرد می گوید : زن ها نمی دانند گاهی حرف زدن می تواند چه تاثیراتی در وجود مردی که مقابلشون نشسته ، داشته باشد .

زن می گوید : مرد ها نمی دانند که دوستی همیشه به معنای عشق نیست و عشق همیشه به معنای رسیدن نیست .

مرد فیلتر سیگارش را در جاسیگاری فشار می دهد و می گوید : بعضی آدم ها هرگز یک عشق واقعی با رسیدن را تجربه نمی کنند .

زن برای آخرین بار نگاهی گذرا به چشمان مرد می اندازد و لباس هایش را از اطراف اتاق جمع می کند و با عصبانیت می پوشد و بدون خداحافظی می رود . 

          

         

تصویر دو : ساعت سه و نیم نیمه شب 

        

محمد همان طور که به سقف خیره شده ، بدون اینکه کوچکترین تکانی بخورد ، سکوت اتاق خواب را در هم می شکند و از زن می پرسد : بیداری ؟

زن که پشتش به محمد است ، بدون اینکه تکانی بخورد ، جواب می دهد : آره .

محمد می پرسد : کفش پاشنه بلند چه صدایی می دهد؟

زن به سمت او بر می گردد و می گوید : این چه سوالیه محمد ؟

محمد می گوید : نمی دونم . شاید یه سوال خنده دار . یا یه سوال مسخره .

سی دقیقه بعد ، زن که حسابی از حرف های محمد خسته شده ، می گوید : س.ک.س چه ربطی به فلسفه دارد ؟

محمد جواب می دهد : فلسفه از س.ک.س شروع می شود و به س.ک.س هم ختم می شود .

        

        

تصویر سه : ساعت یازده و نیم ظهر 

         

در تونل تاریکی که چشم ، چشم را نمی بیند ، مرد به محمد می گوید : اینقدر چراغ قوه ات را این ور آن ور تکان نده . خط بیست کیلو ولت که شوخی بردار نیست .

محمد چراغ قوه را ثابت نگه می دارد و می گوید : اعصابم داغون است . امروز صبح قبل از اینکه از خواب بیدار شوم ، همسرم یک نامه گذاشته که از بازی کردن خسته شده و از خانه رفته است .

مرد می پرسد : مگر چه بازی ای سرش در آوردی ؟

محمد جواب می دهد : باور کن هیچ مشکلی نبود . نمی دانم چرا اینطور می شود . دیگر طاقتم تمام شده است .

مرد برای محمد توضیح می دهد که حتما چیزی برای همسرش کم گذاشته و خودش را مشغول کار می کند تا دیگر هیچ فکری در سرش نیاید .

          

         

تصویر چهار : ساعت چهار و نیم بعد از ظهر 

           

دکتر می گوید : شما مقصر نیستید . هر چه هست به خودشان مربوط می شود . نباید بهش فکر کنید. اشتباهاتی مرتکب شده اید ولی هر چه باشد آن مرد خودش باید همسرش را محکم نگه می داشت . عذاب وجدان شما بی مورد است .

مرد که روبروی دکتر نشسته ، سرش را تکان می دهد .

   

         

تصویر پنج : ساعت هشت و بیست و نه دقیقه ی شب 

             

محمد وارد خانه که می شود ، برای لحظه ای احساس می کند ، همسرش برگشته است . احساس می کند در تاریکی به سمتش می آید و صورتش را لمس می کند . به سختی چشمان زیبایش و تخت دو نفره و زندگیشان را تصور می کند و انگار در عمیق ترین اقیانوس دنیا فرو می رود . همسرش را می بیند که سیگارش را برایش روشن می کند و سعی می کند که زیر گریه نزند . دست های زن را در دستانش می گیرد و از چشمانش می خواند که چیزی آزارش می دهد . به زن می گوید : تمام قرارهایمان یادت مانده است ؟

زن می خندد و می گوید : تنها قولی که همیشه دادم ، این بود که هیچ کس به جز تو را در قلبم راه ندهم .

محمد پلک می زند و وقتی می خواهد لب های او را ببوسد ، به خودش می گوید نکند همه چیز تنها خیالات ذهن بیمارش باشد ؟

         

         

تصویر شش : ساعت هشت و نیم شب 

          

زن به چشمان مردی که دست های زیبایی دارد ، خیره می شود و می گوید : دیگر نمی خواهم حتی یک لحظه با محمد باشم .

مرد سیگارش را در جاسیگاری فشار می دهد و فندک محمد را در جیبش می گذارد و می گوید : چی شد که بالاخره بین من و محمد ، من را انتخاب کردی ؟

زن لبخند می زند و می گوید : باید یک نفر را انتخاب می کردم . تو مثل محمد دیوانه نیستی . بیشتر دوستت دارم .

مرد لبخند می زند و می گوید : امروز احساس می کردم محمد تعقیبم می کرد .

زن زیر لب زمزمه می کند : « امیدوارم هیچ وقت نفهمی که خودت همان محمدی » و همانطور که لباس هایش را از تنش در می آورد ، از مرد جدیدی که ساخته و خیانتی که با محمد به محمد می کند ، خنده اش می گیرد .

          

            

تصویر چهار هزار و سیصد و سی و پنج : ساعت پنج صبح 

                       

زن برای دیدن خانواده اش به شهر دیگری رفته و هفت ساعت است که محمد در تاریکی منتظر نشسته تا مردی که دست های زیبایی دارد به خواب برود تا در سکوت مطلق دخلش را بیاورد و انتقام همه چیز را از او بگیرد .