X
تبلیغات
رایتل
1388/05/10

 

      

نینای عبور ...

     

وقتی از پله ها پایین می آمد ، صدای قدم های سنگینش که در تمام خانه پیچیده بود ، همچون ناقوس کلیسا از من محمد می ساخت .

همانند عقابی که بر تمام دشت سایه افکنده است ، دستانش را باز کرد و فریاد کشید : خدای من ، چه صبح قشنگی .

و سیگاری روشن کرد و روبروی من نشست و نگاهی گذرا ولی عمیق در چشمان من انداخت و با صدای نسبتا بلندش گفت : شب عجیبی بود .

لبخند زدم و پرسیدم : تونستی بخوابی یا نه ؟ اتاق بالا راحت بود ؟

تو چشمام خیره شد و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و یه کام عمیق از سیگارش گرفت و همان طور که دود از دهنش بیرون می اومد ، گفت : راستش تا صبح از ترس سکته کردم . نمی دونم چم شده بود . مثل بچه ها شده بودم . حس می کردم اتاق پر از صداست .  نمی دونم ...

این زن مرا می ترساند . متفاوت از بقیه بود . می ترسیدم صدای بلندش در این خانه بماند .

خندیدم و گفتم : پس حسابی خوش گذشته است .

چشماش گرد شد و گفت : اینجا همه چیز عجیب بود . اتاق پر از وسایل کوچولوی قشنگ بود که هیچ کدام ربطی به اون یکی نداشت . محمد ، تو مثل یه علامت سوال بزرگ می مونی .

همان طور که می خندیدم ، گفتم : نمی دونم ، سالهاست که من به اتاق بالا نرفته ام . نمی دونم چه به سرش اومده . تا شش سال پیش اونجا اتاق همسرم بود ولی از وقتی اون از اینجا رفت ، دیگه جرات نکردم به این اتاق برم . الان شش سال است اونجا اتاق مسافرانی مثل توست که فقط یک برای یک روز مهمان من می شوند .

لبخندش رو جمع کرد و گفت : همسرت ...

همان لحظه پریدم وسط حرفش و ادامه دادم : متعلق به اینجا نبود . همین که از این کلبه ی بین راه رفت ، به همه ی آرزو هاش رسید . به همه ی اونی که باید می بود . مثل تو مسافر بود . هممون مسافریم .

تو چشمام زل زد و با لبخند گفت : پس تو چرا نمی ری ؟

یه چیز خاص تو چشمای سیاهش بود که منو مبهوت کرده بود . یه چیزی که اگه من محمد شش سال پیش بودم ، ممکن بود برام خطرناک باشد .

یه نگاه به ساعت انداختم و گفتم : وقت رفتنه عزیزم . بیست و چهار ساعت از وقتی به اینجا اومدی گذشته ، قرارمون رو که فراموش نکردی ؟

سرش رو بالا گرفت و ساعت را دید و با لحنی کودکانه پرسید : نمی شه بمونم ؟

سری تکان دادم و گفتم : از قبل گفته بودم که قوانین رو به هیچ وجه نباید زیر پا بذاریم .

خندید و یک سیگار دیگر روشن کرد و گفت : شاید می دونستی که من اینقدر دیوونم که در همین بیست و چهار ساعت عاشق می شوم . شاید هم همه ی مسافرینی که به اینجا می آیند و مثل من شکار می شوند ، عاشق تو می شوند .

زیر خنده زدم و همین که خواستم چیزی بگویم ، گفت : درسته ظاهرم مثل احمق هاست ولی من احمق نیستم محمد . تو منتظر من بودی . من مسافر دیروز بودم . هر کسی می تونست جای من باشه . فرقی نمی کرد . من شکار شدم چون نیاز داشتم که به خودم بیایم . اگه نیاز نداشتم این بازی رو قبول نمی کردم . تو همه ی قوانین رو برام شرح دادی و بهم گفتی اگه بخوام بمونم باید تن به چه چیز هایی بدم . من خسته از راه بودم و خودم را قانع کردم که همه چیز فقط برای یک روز است ، پس قبول کردم که با تو برقصم . در تو غرق شدم و تا به خودم آمدم یک روز موعود گذشته است . 

ایستاد و چشمانش برق خاصی یافت و اولین کام رو از سیگاری که چند دقیقه ای بود آن را روشن کرده بود ، گرفت و با خنده گفت : بازی قشنگی بود . بهترین خاطره ی همه ی عمرم ، خاطره ای که یک مرد متفاوت در آن است که فقط یک روز کافی بود که عاشقش بشم و او را ترک کنم . چرا این کار را با خودت می کنی محمد ؟ من یک زنم . می تونم بفهمم تو دل مردی که تو چشمام نگاه می کنه چی میگذره .

تو چشماش نگاه کردم و گفتم : یک نخ از سیگارت رو به من می دهی ؟

گفت : اگه دلمون برای هم تنگ بشه چی ؟ چجوری دوباره احساس کنیم در کنار یکدیگریم ؟

لبخند زدم و گفتم : به اتاق بالا برو ، یه چیزی از خودت رو برام اونجا بذار و به انتخاب خودت یکی از وسایلی که اونجاست رو برای خودت بردار . هر وقت دلت برای من یا برای امروز تنگ شد با دیدن اون وسیله به یاد ما بیافت . 

به چشمام خیره شد و گفت : اینطوری تو هیچ وقت نخواهی فهمید کدام یکی از وسایلی که اون بالاست رو من برات گذاشتم ، تازه تو که هیچ وقت اون بالا نمی ری .

گفتم : تو که می دونی چی برداشتی .

سری تکان داد و گفت : پس تو چی ؟ من این قانون رو قبول ندارم . تو باید یک چیز از خودت به من بدهی تا حداقل بدونی من چی برده ام .

خندیدم و گفتم : من مثل جاده ام . هیچی از خودم ندارم . هر چی هست برای کسانی است که قبل از تو یه روز اومدند و رفتند . 

چشم راستش رو مالید و گفت : اون بالا یک گل سر بود که احتمالا یک دختر مو بلند برایت گذاشته است . یک دختر که بهش فهموندی چقدر موهای زیبایی دارد . یک دستمال بود . یک عینک بود . یک کلاه بود . یک سنگ بود . یک ناخن گیر بود . یک دندون هم اون بالا بود . یک لنگه کفش . یک دستکش . یک کاغذ که یک نقاشی درونش کشیده شده بود . یک گل کاغذی هم بود . یک تیکه لباس و یک ساز دهنی هم بود . معلومه زن هایی که قبل از من به اینجا آمدند زیاد سخاوتمند نبودند و در جواب اون همه چیزی که با خودشون از اینجا بردند یه مشت آشغال برات گذاشتند .

گفتم : تو چی برام میذاری و چی از اینجا با خودت می بری ؟

خندید و گفت : من یک نخ سیگار برایت می گذارم و در عوض صدای بلندم که در تمام خانه طنین انداخته است را با خودم از اینجا می برم .

هر دو با هم شروع به خندیدن کردیم و یه دل سیر به چشمان هم زل زدیم و در آخر او هم مثل همه ی کسانی که یک روز به اینجا آمدند ، از اینجا رفت .

خیلی دلم می خواست که او اینجا بماند  یا من حداقل با او بروم اما او باید می رفت و من باید برای همیشه اینجا می ماندم . هنوز خیلی ها قرار بود از اینجا بگذرند و من خیلی روزها را پیش رو داشتم .  

     


         

به فرح که همدلی چند کلمه ایش روح نینایی من رو بیدار کرد

و به همه ی دوستانی که از من یک جاده ساختند